عکس سوتی های ایرانی:
نویسنده: sh gham





تبلیغات نویسنده: sh gham
همه
چیز به بازی آخر می چسبه! شاید
نزدیک ترین کشور به قطب جنوب، آفریقای جنوبی باشه! تشنه
اش شده داره آب می خوره، نوش جان! ساندویچی
از بازیکن در اونجا به وجود میاد! حالا
یک فرصت تلخ برای چلسی! داور
در سوت خودش می زنه! باران
هم به شدت می وزه! بازی
شیلی و اسپانیا بسیار جذاب خواهد شد، مخصوصا این که بازیکنای هر دو تیم هم زبان و
همجنس و (بعد از یه مکث طولانی) و هم زبان هستن! وقتی
یه بازیکن هوندوراس تنه می زنه، انگار یه درخت تنه می زنه! اسپانیا
یه گل زده، داوید ویا هم زده، خیلی قشنگم زده، ۵ دقیقه پیشم زده! دقیقه
۱۵ بازی هستیم... اگر تبریزی ها این بازی رو واگذار کنند چیزی از ارزش های این
تیم کم نمی شه! از
نظر ران هم در نظر بگیریم، ران بازیکنان هندوراس خیلی بزرگتره! خوب
الان دو تیم باید هر کدوم ۵ تا پنالتی بزنن. باید بگم که هر تیمی
که پنالتی ها رو ببره یعنی این که بازی رو برده و هر تیمی هم که ببازه یعنی اینکه
بازی رو باخته! هلند
تنها رقیب جدیش برزیله، البته اسلواکی هم تیم ناجدی نیست! واقعا
عجیبه که در تهران ما الان هوا گرمه، ولی در افریقا الان هوا سرده! کریم
انصاری فرد هیچ نسبتی با برادران انصاری فر نداره! به خصوص با محمد حسن!
نویسنده: sh gham
* توی اخبار سراسری بود که آقای بابان
همراه همکار خانومش میخواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می
کنم! * چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه
تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت:
هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم! *
یکی از سوتی های برنامه های زنده شبانه که چند سال قبل در شبکه تهران پخش می شد و
احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم
گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه میکنی بخون. هرچی این بنده خدا می
گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس …!
مرا ببوس … اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای
خوبی! حالا میرسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه. *یکی از سوتی های برنامه عمو پورنگ (یه
صدای دخترونه) - الو ؟ - الو ؟ - سلام - سلام - خوبی - مرسی . عمو پورنگ ؟ - جانم ؟ من خیلی دوستتون دارم - منم خیلی دوستت دارم عزیزم . اسمت چیه
؟ - کتایون - کتایون ؟ خوبی ؟ - بله - کتایون ؟ من ازت سوال می پرسم . تو بگو
کتایون . باشه ؟ - باشه - کی از همه بهتره ؟ - کتایون - کی تو کارا به مامان کمک می کنه ؟ - کتایون - کیه که مامان دوستش داره ؟ - کتایون - کیه که بابا وقتی از در میاد ماچش می
کنه ؟ - مامان
نویسنده: sh gham
۱- مادرتان هر بار با دیدنتان این شعر را می خواند:«آدمی را
آدمیت لازم است!» با شنیدن این شعر چه احساسی پیدا می کنید؟ الف-
احساس می کنید چه شعر زیبایی است؟! ب-
این سوال برای شما پیش می آید که چرا مامان! اینقده این شعره رو میخونه؟! ج-
بدون آنکه معنی آن را بفهمید به مادر لبخند میزنید! د-
احساس می کنید شاید منظورش شما باشید! 2-
پدرتان از دستتان عصبانی می شود و طبق معمول می گوید: آخر من نتونستم آدمت کنم! چه
احساسی از شنیدن این جمله پیدا خواهید کرد؟ الف-
احساس می کنید پدرتان از دستتان عصبانی است؟! ب-
احساس می کنید پدرتان چقدر یک جمله را تکرار می کنی؟! ج-
هیچ احساسی پیدا نمی کنید! د-
احساس می کنید پدرتان از ناتوانی خود ناراحت است! و سعی می کنید او را درک نمایید! 3-
با دوستتان بر سر مسئله ای دعوایتان شده و او برای هزارمین بار به شما می گوید «برو
بابا اصلا تو آدم نیستی!» چه احساسی به شما دست خواهد داد؟! الف-
احساس می کنید برای هزارمین بار فحشتان داده؟! ب-
احساس می کنید برای هزارمین بار رازتان برملا شده؟! ج-
هیچ احساسی به شما دست نمی دهد؟! د-
در دلتان میگویید خودت آدم نیستی! 4-
به دیدن پدر بزرگتان می روید. او بار دیگر با دیدن شما افسوس خورده، به پشت دستش
زده و می گوید:«چی فکر می کردیم چی شد؟!» چه احساسی به شما دست خواهد داد؟ الف-
فکر می کنید برای ... مین بار یاد عشق دوران کودکی اش افتاده؟! ب-
این را به حساب پیریش میگذارید! ج-
هیچ احساسی به شما دست نمی دهد! د-
احساس می کنید شاید منظورش شما باشید! 5-
مادربزرگ مرحومتان به خوابتان می آید. طبق یک رسم قدیمی! گوش شما را پیچانده و می
گوید:« بیا آدم شو!» از خواب می پرید. اولین اقدام شما بعد از بیدار شدن چه خواهد
بود؟ الف-
برایش فاتحه ای خوانده و دوباره می خوابید! ب-
فردا صبح خواب خود را با اشتیاق فراوان برای دیگر اعضای خانواده تعریف کرده و از
اینکه آن مرحوم شما را برای رساندن پیام خودانتخاب کرده به خود می بالید؟! ج-
بی هیچ دلیل خاصی یاد شعر مادرتان (آدمی را آدمیت لازم است...!) می افتید! د-
احساس می کنید می خواسته چیزی به شما بگوید! 6- معلم کلاس اول ابتدایی خود را در خیابان
می بینید و اولین جمله ای که از او میشنوید این است؟:«بگو ببینم آخر تو آدم شدی یا
نه؟!» بعد از شنیدن این سوال، چه احساسی به شما دست خواهد داد؟! الف-
از قدرت حافظه او به شگفت آمده و او را در دل تحسین می کنید! ب-
از این که بعد از این همه مدت او را می بینید خوشحال می شوید! ج-
به او لبخند زده و به گونه ای که او متوجه نشود که او را نشناخته اید! به صحبت با
او ادامه می دهید! د-
به یاد خواب مادربزرگ مرحومتان می افتید! 7-
از پسرکی فال فروش یک فال حافظ می خرید.این شعر می آید:« بنی ادم اعضای
یکدیگرند...!» و در توضیحات آن نوشته «ای صاحب فال! چون شما عضوی از اعضای خانواده
به حساب نمی آیید پس لاجرم آدم نیستید! با خواندن این فال چه احساسی به شما دست
خواهد داد؟! الف-
احساس می کنید دوباره پسرک سرتان کلاه گذاشته و فال اشتباهی به شما فروخته! ب-
یاد شعر مادرتان می افتید! ج-
یاد خواب مادربزرگتان می افتید! د-
متوجه نمی شوید که این شعر اصلا برای حافظ نیست بلکه شعر سعدی است و آن پسرک اصلا
فال فروش نبوده بلکه دوستانتان قصد سر کار گذاشتن شما را داشته اند! جواب: 1-
اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه های (الف) و (ج) و (د) باشد این بدان معنی
است که احساس آدم بودنتان کمی ضعیف شده و باید از کارهایی که به آدمیت شما ضربه می
زند بکاهید! 2- اگر اکثر جواب های شما از متن گزینه های
(ب) و (د) و (ج) است.این بدان معنی است که شما به اندازه کافی آدم هستید و این مشکل
دیگران است که باید خود را با شما هماهنگ سازند! 3- ولی اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه
ها(الف) و (د) و (ج) می باشد، به شما تبریک می گویم.شما از آدمیت لازم برخوردار
هستید!
نویسنده: sh gham
گفتگویی که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتیرانی، روی کانال ۱۰۶ (سواحل فاینیسترا-گالیکیا)میان اسپانیایی ها و
آمرییکایی ها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است .
اسپانیایی ها (با سر و صدای متن ) : اِی- 853 با شما صحبت می کند. لطفا ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا از تصادف اجتناب کنید.
شما دارید مستقیما به طرف ما می آیید .
فاصله ۲۵ گره دریایی .
آمرییکایی ها (با سر و صدای متن ) :ما به شما پیشنهاد می کنیم ۱۵ درجه به شمال بچرخید تا با ما تصادف نکنید .
اسپانیایی ها : منفی. تکرار می کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا تصادف نکنید .
آمرییکایی ها (یک صدای دیگر): کاپیتان یک کشتی ایالات متحده آمریکا با شما صحبت می
کند. به شما اخطار می کنیم ۱۵ درجه بشمال بچرخید تا تصادف نشود .
اسپانیایی ها: این پیشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. به شما پیشنهاد می
کنیم ۱۵ درجه به جنوب بچرخید تا با ما تصادف نکنید .
آمریکایی ها (با صدای عصبانی): کاپیتان ریچارد جیمس هاوارد، فرمانده ی ناو
هواپیمابر یو اس اس لینکلن با شما صحبت می کند .
۲ رزم ناو، ۵ ناو
منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زیردریایی و تعداد زیادی کشتی های پشتیبانی ما را اسکورت می کنند.
به شما پیشنهاد نمی کنم، به شما دستور می دهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنید. در غیر اینصورت مجبور
هستیم اقدامات لازمی برای تضمین امنیت این ناو اتخاذ کنیم . لطفا بلافاصله اطاعت
کنید و از سر راه ما کنار روید !!!
اسپانیایی ها :
خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند. ما دو نفر هستیم و یک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطی آبجو و یک قناری که فعلا خوابیده ما را اسکورت می کنند .
پشتیبانی ما ایستگاه رادیویی زنجیره ی دیال ده لا کورونیا و کانال ۱۰۶ اضطراری دریایی است. ما به هیچ طرفی نمی رویم
زیرا ما روی زمین قرار داریم و در ساختمان فانوس دریایی اِی- 853 فاینیسترا روی سواحل سنگی گالیسیا هستیم و هیچ تصوری هم
نداریم که این چراغ دریایی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دریایی اسپانیا قرار
دارد .
شما می توانید هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنید و هر غلطی که می خواهید
بکنید تا امنیت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمین کنید . بنابراین
بازهم اصرار می کنیم و به شما پیشنهاد می کنیم عاقلانه ترین کار را بکنید و راه
خودتان را ۱۵ درجه ی جنوبی تغییر دهید تا از تصادف اجتناب کنید.
آمریکایی ها: آها. باشه. گرفتیم. ممنون .
نویسنده: sh gham
تصور کنین. طبقه پنجم یک برج ۱۵
طبقه. مامور
سرشماری: منزل شما به آب لوله کشی مجهز هست؟ من:
«پ نه پ»، چاه داریم توی زیرزمین با دلو آب میکشیم میاریم بالا. مامور
سرشماری: این که توی قسمت فرزند نوشتین دخترتونه؟ من:
«پ نه پ»، دختر همسایمونه، من چون عقده بابا بودن دارم، روزا میاد اینجا من ادای
باباشو در میارم. مامور
سرشماری: آیا شما شهرنشین هستین؟ من:
«پ نه پ»، اینجا برره ست، ما تابلوش رو عوض کردیم گذاشتیم الهیه. مامور
سرشماری: سرویس بهداشتی داخل منزل هست؟ من:
«پ نه پ» هر کی هرجا دلش خواست خودش رو ول میکنه. مامور
سرشماری: پنجره نورگیر داخل منزل هست؟ من:
«پ نه پ»، تمامش رو گل گرفتیم که خودمون رو آماده کنیم واسه خواب زمستانی. مامور
سرشماری: سند منزلتون مسکونیه؟ من:
«پ نه پ» تجاریه، منتها ما چون عقل نداریم، ازش مسکونی استفاده میکنیم. مامور
سرشماری: آیا منزل شما مجهز به سیستم سرمایشی، گرمایشی هست؟ من:
«پ نه پ»، هم دیگر رو موقع گرما «فوت» میکنیم موقع سرما «ها» میکنیم. مامور
سرشماری: منزل شما اتاق خواب دارد؟ من:
«پ نه پ» ما از اونجایی که مرتاضیم، شبا روی نرده تراس میخوابیم. مامور
سرشماری: برای روشنایی منزلتان از نیروی برق استفاده میکنید؟ من:
«پ نه پ»، دوتا مشعلدار استخدام کردیم، شبا میان خونمون رو روشنایی میبخشن.
نویسنده: sh gham
تا پیش از این و براساس توطئه ای که
دشمنان طراحی کرده بودند، گمان می شد که دانش ربطی به دختر یا پسر بودن دانش آموزان ندارد. این در
حالی است که وجود تفاوت بسیار زیاد میان دختران و پسران اگر از دید مردم عادی یا فریب
خوردگان پنهان بماند هیچ گاه از دید وزیر آموزش و پرورش پنهان نخواهند ماند. مدتی
پیش حاجی بابایی، وزیر آموزش و پرورش از پیگیری طرح جداسازی کتب درسی دختران و پسران توسط این وزارتخانه خبر داد که
بسیار دلگرم کننده بود. ما علاوه بر گرم کردن دل، کمک و پیشنهاد هم در این زمینه
بلدیم. در زیر چند نمونه از مطالب کتاب های جداسازی شده مطابق سیایت های وزارت آموزش و پرورش برای
الگوبرداری آورده شده اند: ریاضی پسران: 2+2 مساوی است با 4. فوق فوقش 5. ریاضی دختران: 2 تا گل داریم 2 تا گل دیگه هم
می ذاریم کنارش که به مامانمون هدیه بدیم؛ مجموعا میشه یه دسته گل. جغرافی پسران: اگر دست راست خود را به طرف شرق و دست چپ خود را به طرف غرب بگیریم، شمال
در پیش رو و جنوب در پشت سرمان خواهد بود. جغرافی دختران: اگر قادر به تشخیص دست راست و چپ خود باشیم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزیر آموزش و
پرورش را که بارها اعلام کرده از ازدواج دانش آموزان دختر استقبال می کند، شاد كنیم. ادبیات پسران: درس «حسنک وزیر» از تاریخ
بیهقی... ادبیات دختران: درس «مرضیه وزیر» از تاریخ ... انگلیسی پسران: I
want to go to the garden with my friends انگلیسی دختران: I want to go to the kitchen and cook the dinner
for my lord husband تاریخ پسران: (پس از حذف پادشاهان و لشکرکشی
ها که دولت وعده اش را داده(: یونانی ها به سرکردگی یک یارویی حدود دو هزار سال
پیش به ایران حمله کردند و عده ای از مردم را کشتند و یک سلسله ای را منقرض کردند
اما پس از اندکی خودشان هم رفتند وردست بابایشان. تاریخ دختران (پس از اصلاحات مذکور): یونانی ها
یک زمانی به ایران آمدند و سعی کردند به جای خورشت پلو بادمجون غذای پلاخورشتوس
یونانی را که اصلا هم خوشمزه نبود، رواج بدهند اما نتوانستند. طرز تهیه خورشت
پلوبادمجون به شرح زیراست... فلسفه پسران: سقراط فیلسوفی یونانی بود که
پیوسته در طلب حق بود و لقب شهید راه حقیقت گرفت. فلسفه دختران: زن سقراط پیوسته در تعقیب شهید
راه حقیقت بود و دمار از روزگار او درآورد. فیزیک نور پسران: در انعکاس یک تصویر در آینه بین
فاصله كانونی آینه(f) و فاصله جسم از آینه(p) و فاصله تصویر از آینه (q) رابطه وجود دارد. فیزیک نور دختران: در انعکاس تصویر در آینه همیشه
بین نجابت، زیبایی و شوهرداری باید نسبت وجود داشته باشد.
نویسنده: sh gham
چهار
دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی
امتحانشون رو نداشتند. روز
امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به این صورت که سر و روشون رو
کثیف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود
آوردند. سپس
عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یکراست به پیش استاد رفتند. مسئله
رو با استاد اینطور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و
در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و
هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان
نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار. آخر
سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴
نفر از طرف استاد برگزار بشه، آنها
هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و
روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو
ابراز کنند! استاد
عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از
دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و
آمادگی لازم با کمال میل قبول میکنند. امتحان
حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود: . . . . . یک)
نام و نام خانوادگی: ۲نمره دو
) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره الف)
لاستیک سمت راست جلو ب)
لاستیک سمت چپ جلو ج)
لاستیک سمت راست عقب
نویسنده: sh gham
ناشناس: سلام خوشگله، دوست پسر
داری؟ -- --- -- --- -- --- -- --- -- --- -- ---
دختر: بله، شما؟
ناشناس: من داداشتم ،صبر کن بیام خونه به حسابت میرسم!!
شماره ناشناس بعدی:
ناشناس: دوست پسر داری؟
دختر: نه نه اصلا
ناشناس: من دوست پسرتم... واقعا که...
دختر: عزیزم به خدا فکر کردم که تو داداشمی!!!
ناشناس: خوب داداشتم دیگه ،صبر کن خونه برسم من
میدونم و تو....!
نویسنده: sh gham
هیچ
وقت کار امروز رو به فردا ننداز... فردا
یه عالمه کار داری، ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ کافیه
یه روز اتفاقی یه جوراب سوراخ بپوشین. اگه شده اتوبان رو موکت کنن یه جوری میشه که
تو مجبور شی کفشتو دربیاری ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ توی شهر
بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی «غلط کردم» هم بزارن ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ فقط یه
ایرانی اونم از نوع تهرانی می تونه از دود شهر فرار کنه تا بره شمال هوای تازه
تنفس کنه، بعد اونجا هی تند تند قلیون بکشه! ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ عمو
زنجیر باف جان ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊ باز یه
سوالی مغزمو پریشون کرد چرا جمعه انقدر به شنبه نزدیکه، ولی شنبه انقدر از جمعه
دوره؟؟
قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که
خیالــــــــــــــتم راحت باشه
ضمن عرض سلام و خسته نباشید
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار
یک گِلگی داشتم از حضورتون...
شما که زنجیر ما رو بافتی..؟
... پَه
چرا پشت کوه انداختی..؟
مشکلتون دقیقاً چی بود؟
مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه
انداختید؟
نویسنده: sh gham
یارو
میره رستوران سوپ بخوره سفارش
میده ولی خیلی طول میکشه ، میبینه
یکی اونور نشسته ، یه کاسه سوپ جولوشه و داره سیگار میکشه. میگه:
جناب من عجله دارم، سوپ شمارو بخورم، سوپ من که اومد مال شما ... سوپ رو که تا آخرش میخوره میبینه یه
مارمولک خشکی تهش چسبیده! ... ... ... هر چی خورده بود بالا میاره تو کاسه! اون
سیگاریه میگه: تو
هم دیدیش...!
نویسنده: sh gham
خانمی در زمین
گلف مشغول بازی بود. ضربه
ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای
پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قابل توجه خواننده های مونث؛اینجا پایان این داستان
بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
قورباغه ای در
تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند
آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی
شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰
برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی
ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن
دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و
ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم
گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم
ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین
فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن
است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و
آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون
چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف
دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر
نشین.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰
برابر خفیف تر از همسرش شد.
نویسنده: sh gham
نزدیک
ترین معنای «استاد خسته نباشید» کدام است؟ 1- جمع کن بابا کار و زندگی داریم 2- استاد به روح اعتقاد داری؟؟؟؟ 3- جمع کن بابا قلـــــــیون دیر شد 4- خفه میشی یا بیام خفه ات کنم 5- جون مادرت درس بسه 6- استـــــــــــــــــــاد قرار دارم دم
بوفه! ولمون کن 7- برو بیرون دیگه... 8- با خداحافظیت خوشحالمون کن 9- بس کن دیگه صدات رو نروه 10- استاد ساعت نداری تقویم هستا! 11- استاد تیتراژ رفت 12- چقدر زر میزنی خفه بمیر بائا 13-
استاد خسته نباشید! لطفا تو قسمت نظرات عدد گزینه مورد نظرتونو بذارین www.delaram1234.blogfa.com
نویسنده: sh gham
2- من گم
شدم!!! 3- کشف یک
امامزاده بین زحل و مریخ!!! 4- پنچرگیری
کجاست؟؟؟ 5- یه دونه
کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم!! 6- بنزینم تموم
شده کارت سوخت بفرستید!!! 7- زهره و
ناهید خود را جمع کردن! 8- من از این
بالا روی اسرائیل تف کردم. 9- نام سیاره
بهرام و ناهید به ترتیب به ابولفضل و رقیه سادات تغیر کرد. 10- آزادم کنید
، من رو به علت بوق زدن بیجا و مسافر کشی بازداشت کردند !!! 11- ماهواره ی
هات برد منو زد. 12- یه موجود
فضایی به من گفت جعبه پرتغال . 13- تنها مکان
قابل رویت از فضا مرقد امام است!!! 14-
اینجا تاریکه من میترسم! 15- تا کی من
باید این بالا بگردم ؟؟؟ 16- امید دارم
با زهره ازدواج کنم . 17- من دستشویی
دارم . 18- از زهره
خواستگاری کردم . 19-جون مادرتون
اینقدر مسخرم نکنید . 20-ایندفعه
میخوام از ناهید خواستگاری کنم . 21- من الان
تعداد زیادی زن گرفتم اینجا .. 22- از این
بالا کفتر میایه یک دانه شهاب میایه...
نویسنده: sh gham
خدایا به
خاطر تمام چیزهایی که دادی،
ندادی،
دادی پس گرفتی،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا می خوای
بدی،
دادی بعدا می خوای پس
بگیری،
داده بودی و پس گرفته
بودی،
اگه بدی پس می گیری،
پس گرفتی دادی،
پس گرفتی بعدا می
خوای بدی،
اگه می دادی پس می
گرفتی،
نداده بودی فکر می
کردیم دادی و پس گرفتی،
خلاصه خدا جون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!!
نویسنده: sh gham
ارسطو: طبیعت مرغ این است که از
خیابان رد شود. مارکس: مرغ باید از خیابان رد میشد.
این از نظر تاریخی اجتناب ناپذیر بود. سیاستمدار: چون میخواست با مرغ
های آن طرف خیابان گفتو گوی تمدن ها کند. ریاضیدان: مرغ را چگونه تعریف
میکنید؟ شاگرد تنبل:والله آقا، به خدا
همین الآن سر زبونمون بودها... آقا یه دیقه... نیچه: چرا که نه؟ فروید: اساسا مشغول شدن ذهن شما
با این سؤال، نشان میدهد که به نوعی تشویش جنسی دچار هستید. آیا در بچگی شست خود
را می مکیدید؟ داروین: با گذشت زمان، طبیعت مرغ
را برای توانایی رد شدن از خیابان برگزیده است. همینگوی: برای مردن زیر باران. اینشتین: رابطه مرغ و خیابان نسبی
است. سیمون دوبووار: مرغ نماد زن و
هویت پایمال شدهء اوست. رد شدن او از خیابان، در واقع نمایانگر کوشش بیهوده ی او،
در فرار از سنت ها و ارزش های مردسالارانه است. پاپ اعظم: باید بدانیم که هر روز
میلیون ها مرغ در مرغدانی میمانند و از خیابان رد نمیشوند. توجه ما باید به آن ها
معطوف باشد. چرا همیشه فقط باید درباره مرغی صحبت کنیم که از خیابان رد میشود؟ صادق هدایت: از دست آدم ها به آن
سوی خیابان فرار کرده بود. غافل از این که آن طرف هم مثل همین طرف است، شاید هم
بدتر. خواننده آهنگ های آبدوغ خیاری:
چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم... روانشناس: آیا درون هرکدام از ما
مرغی نیست که میخواهد از خیابان رد شود؟ نیل آرمسترانگ: یک قدم کوچک برای
مرغ و یک قدم بزرگ برای مرغ ها. کافکا: کاف به آن سوی خیابان کثیف
رفت. مرغ این را دید و به سوی دیگر خیابان فرار کرد، ضمن این که به کاف نگاهی بی
توجه و وحشتزده انداخت. این کاف را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود،
تا مرغ را با حضور وادی خود مواجه کند و دست کم او را به احترامی وادارد، که باعث
گریختن مجدد او خواهد شد، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه اش
دشوارتر مینماید.. بیل کلینتون: من هرگز با یک مرغ
تنها نبوده ام. ناصر الدین شاه: یک حالتی به ما
دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد. طرفدار داستان های علمی تخیلی:
این مرغ نبود که از خیابان رد شد. مرغ خیابان و تمام جهان هستی را هفت متر و بیست
سانتیمتر به عقب راند. اریک فون دنیکن: مثل هربار دیگر
که صحبت موجودات فضایی است، جهان دانش واقعیات را کتمان میکند. مگر آنتن های روی
سر مرغ را ندیدید؟ جرج دبلیو بوش: این عمل تحریکی
مجدد از سوی تروریسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابل در جهت دفاع از
امنیت ملی ایالات متحده و ارزش های دموکراسی، محفوظ است. سعدی: و مرغی شنیدم که در آن سوی
خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجیل
کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم، انکار کنم. رنه دکارت: از کجا میدانید که مرغ
وجود دارد، یا خیابان، یا من؟ گنده لات محله: به گور پدرش
میخنده! هیشکی نمیتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه اینکه چاکرت رخصت بده. آی
نفس کش! هندو: با این پرسش، طبیعت مرغانه
خود را نفی میکنید. پدرخوانده: جای دوری نمیتواند
برود. ماکیاولی: مهم این است که مرغ از
خیابان رد شد. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هرنوع انگیزه ای را توجیه
میکند. پاریس هیلتون: خب، لابد آن طرف
خیابان یک بوتیک باحال دیده بود. هیتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی
بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد و فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد. فوتبالیست: آف ساید بود آقا! ما
هرچه به این داور گفتیم، بی انصاف قبول نکرد. کودک: که به آن طرف خیابان
برسد...
نویسنده: sh gham
مردی جوان در
راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب در انتهای کادر در بزرگی دیده می
شود با تابلوی «اتاق عمل»
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز
رنگ از آن خارج می شود
مرد نفسش را در سینه حبس می کند
دکتر به سمت او می رود
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند
دکتر: واقعاً متاسفم، ما
تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم
اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای
همیشه فلج شده
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم
تخلیه کردیم...
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی،
با لوله مخصوص بهش غذا بدی
روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و
باهاش صحبت کنی...
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می
شود، به دیوار تکیه می دهد
سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش
را روی شانه مرد می گذارد
دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اول مُردش!!!!!



















نویسنده: sh gham
دختر: سلام خواهش میكنم! Asl pls ؟ پسر: تهران/وحید/26 و شما؟ دختر: تهران/نازنین/22 پسر: چه اسم قشنگی! اسم مادربزرگه منم نازنینه! دختر: مرسی! شما مجردین؟ پسر: بله. شما چی؟ ازدواج كردین؟ دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟ پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! شما
چی؟ دختر: من فارق
التحصیل رشته گرافیك از دانشگاه سرین فرانسه هستم.!!! پسر: WOW چه عالی! واقعا
از آشناییتون خوشبختم.! دختر: مرسی منم همینطور! راستی شما كجای تهران هستین؟ پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟ دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما كجای تجریش میشینید؟ پسر: خیابون دربند! شما چی؟ دختر: خیابون دربند!؟ كجای خیابون دربند؟ پسر: خیابون دربند ، خیابون........كوچه..........پلاك......... ،
شما چی؟ دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟ پسر: من؟ حسینی! چطور!؟ دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمیكشی چت می كنی؟ تو كه گفتی امروز با
زنت میخوای بری قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مكانیكی رو ول كردی نشستی چت می كنی؟ پسر: عمه مولوك شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش! دیشب می
خواستم بهتون بگم امروز با فریده..... ، آخه می دونین............ دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به
فریده چی بگم! پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو
میكنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا
!
نویسنده: sh gham
پدرم همیشه میگوید:«این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی
کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند» البته من هم میخواهم درسم را بخوانم؛
پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج میدانم. تازه دایی دختر عمهی
پسر همسایه مان در آمریکا زندگی میکند. برای همین هم پسر همسایه مان آمریکا را
مثل کف دستش میشناسد. او میگوید «در خارج آدمهای قوی کشور را اداره میکنند»
مثلن همین «آرنولد» که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که
چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمتهای بیتربیتی
فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا... خارجیها
خیلی پر زور هستند و همهشان بادی میل دینگ کار میکنند. همین برجهایی که دارند
نشان میدهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کردهاند. ما اصلن
ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامههای علمی آن را نگاه میکنیم.
تازه من کانالهای ناجورش را قلف کردهام تا والدینم خدای نکرده از راه به در
نشوند. این آمریکاییها بر خلاف ما آدم های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را
بقل میکنند و بوس میکنند. اما در فیلم های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر
فاصله کنار هم مینشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به
روز بالاتر بشود در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمیشود و نخبههای علمی کشور مجبور
میشوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش میشوند. مثلاً این «بیل گیتس» با اینکه
اسم کوچکش نشان میدهد که از یک خانوادهی کارگری بوده اما تا میفهمند که نخبه
است به او خیلی بودجه میدهند و او هم برق را اختراع میکند. پسر همسایه مان میگوید
اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شبها توی
تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیدهام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم.
اگر اینجا هم دموکراسی میشد چقدر خوب میشد. آنوقت «محمدرضا گلذار» رعیس جمهور میشد
و «مهناز افشار» هم معاون اولش میشد. شاید «آمیتا پاچان» و «شاهرخ خان» را هم
دعوت میکردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب میشد. ولی سد افصوث و دریق که نمیشود. از
نظر فرهنگی ما ایرانیها خیلی بیجمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تنپرور هستیم و حتّی
هفتهای یک روز را هم کلاً تعطیل کردهایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از
پسر همسایه مان شنیدم که در خارج جمعهها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از
تعجب شاخدار شوم. اما حرفهای پسر همسایه مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما
ایرانیها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من میگوید «تو به خر
گفتهای زکی». ولی خارجیها تیزهوشان هستند. پسر همسایمان میگفت در آمریکا
همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند ولی اینجا
متعسفانه مردم کلی کلاس زبان میروند و آخرش هم بلد نیستند یک جملهی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد! این بود انشای من...
نویسنده: sh gham
خدمت جناب دکتر زیباییان استاد محترم فارسی: باسلام و عرض خسته نباشید خدمت شما چند پیشنهاد داشتم که امیدوارم مفید واقع شود. در
ابتدا از روش زیبای تدریس شما بسیار تشکر میکنم: 1. استاد شما خیلی خمیازه میکشید و این باعث
میشود ماهمه خوابمان بگیرد. بعضی از دانشجویان با اینکار شما خوابشون میگیرد و دائم به دستشویی میروند تا دست
ورویشان را بشویند واینکار باعث میشود که نتوانند خوب درس بخوانند. 2. استاد شما خیلی به موهای بلند و بلوندتان
دست میزنید. بعضی از دانشجویان دختر کلاس با اینکار شما مات و مبهوت میمانند
ونمیتوانند به درس تمرکز داشته باشند. 3. استاد شما خیلی خوشگلید. و برای همین من
نمیتوانم به شما نگاه نکنم. پس خواهش میکنم اینقدر به من نگویید نگاهت به کتابت
باشه. 4. استاد دیروز یکی از همکلاسیهایم درباره
شما خیلی بد صحبت میکرد. راستش من خیلی بهم برخورد چون راستش شما را خیلی دوست
دارم و برای همین با او به شدت دعوا کردم. اینکار باعث شد همه فکر کنند من به شما
علاقه دارم. اما خوب میدونید من فقط پسری را دوست خواهم داشت که مثل شما قدبلند
باشه وموهای بلوند داشته باشه. 5. استاد دیروز پدرم به دانشگاه آمد و من شمارا یواشکی به اونشان دادم. پدرم
شما را پسندید. نمیدانید چقدر خوشحال شدم. 6. استاد آخه چرا شما هفته پیش سرکلاس
نیامدید؟ من خیلی دلم براتون تنگ شده بود. دلم هم خیلی شور افتاده بود. نمیدونید جلسه
بعد که شما را دیدم. چقدر خوشحال شدم. امیدوارم ناراحت نشده باشید. به هر حال
انتقاد همیشه باعث اعتلای سطح آموزشی میشه. راستش من هم دوست ندارم شما از دست من
ناراحت بشید. برای همین اگر احتمالا ناراحتتون کردم ازتون معذرت میخوام. www.taranom19.mihanblog.comمنبع:
نویسنده: sh gham
می
خواهم فاح**شه بشوم... می
خواهید در آینده چه کاره بشوید. الگوی شما چه کسی است؟ شاید
اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده. خوب
نمی دانم که فاح××شه ها چه کار می کنند... ( معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل
خوبی است. خانم همسایه ما فا×ح×شه است. این
را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم. پدرم همیشه مخالف
است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند. من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل
خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس
های قشنگ می پوشد. ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد.
بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم
بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می
سازد. مهندس است. ازش پرسیدم یعنی ف*اح*ش*ه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان
است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی
جوابم را نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست. ... من برای این دوست دارم فا)ح)ش)ه
بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها
احترام نمی گذراند. ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین
بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند، شاید حسودی شان می شود چون
مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی آدم مهمی است.
آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند. برای من خیلی عجیب است که
یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این
قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند. همکار هایش
اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت
تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است.
گفت می داند. آن روز من تصمیم گرفتم فاح)ش(ه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت
یادش نمی ماند. تازه
خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند
تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند. من
هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان
با کار من هم مخالفت نکند. www.taranom19.mihanblog.comمنبع: